زندگی جدید ، فرصت های کمی داده / زیادی رو گرفته .

همیشه به این فکر می کردم مثلا قدیمیا ، خیلی قدیم تر ها ، چقدر زندگی سختی داشتن . چقدر بی امکانات بودن ، چقدر همیشه تحت فشار بودن ، شاید زندگی و جوونی 99 درصدشون تباه شد . اما می بینم من خودمم همینم . خودمم زندگیم تباه شده ، از جوونی کامی نگرفتم ، کاری نکردم که آینده م رو بسازه . شدم زنی که دیگران باید براش زندگی بسازن ، شدم نقش دوم . نقشی که همیشه در پیشبرد کارها و موفقیت ها ، مهم ترین و پررنگ ترین حضور رو داره اما همیشه پشت پرده ایستاده ، پشت یک پرده ای به ضخامت خیلی زیاد .

تغییر دادن این شرایط هم برام طوریه که آینده ی مطمئنی ندارم . آینده در حالت فعلیش هم هیچ مطمئن نیست ، این آینده ی نامطمئنی که میگم یعنی طوریه که نمی تونم از پسش بربیام ؛ اما تصمیمم اینه که لااقل بچه هایی تربیت کنم که بتونن زندگی شون رو خودشون بسازن ، بدون اینکه کسی بخواد توش دخل و تصرف داشته باشه ، بدون اینکه پشت پرده بایستن و بدون اینکه سال ها بعد به خودشون بگن جوونیمون حیف شد ...

And there's no remedy for memory

your face is like a melody
It won't leave my head
Your soul is haunting me and telling me that everything is fine
.But I wish I was dead